آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

آراد قلب مامانی

عزاداری اقا اراد گل-عاشورای حسینی

      امسال عزاداری ما ب دلیل زود خوابیدن اراد جونی تو خونه با گفتن واقعه عاشورا به صورت قصه بود و من شاید روزی 10 بار یا کمتر یا بیشتر این داغ بزرگ رو برای ارادم تعریف میکردم . پنجشنبه قسمت شد با مامان و زهرا خاله رفتیم مسجد .چون اراد از مامان شنیده بود که هر شب احسان میدن تا نشستیم داد زد پس غذا کو؟؟؟؟ ناهار ( ب شام میگفت )چی دارن؟ بگو اراد کباب دوست داره کباب بدن. من :اراد جان زشته مامان.الان شام خوردیم خونه.هنوز غذا اماده نشده گلم.اماده شد میارن همش گوشی بازی کرد .حوصلش ک سر رفت دستشویی  رو بهانه کرد تا دیدم دم ب دیقه باید برم پایین .هزاران نفر رو له کنم تا ب در برسم عزمم و جزم کردم و راهی...
6 آذر 1391

نی نی ملا

روز تاسوعا بود جلوی مسجد حسینیه همه رو به قبله موندن دعوت کردن و دعا کردن به اراد گفتم اینجا رو به قبله بمون و دعا میکنیم. دستاش رو اورد بالا دیدم داره بلند بلند برا خودش میگه : " خدایا امام حسین و رحمت کن .الهی امین ." بعد گفت بریم مامان دعاشون کردم الهی من خاک زیر پات شم عزیزم  
6 آذر 1391

عزاداری اقا اراد گل - تاسوعای حسینی

امروز نهار خونه مامان جونم بودیم.بعد از نهار مامان با دوستاش رفت عزاداری و من و بابا و حمید و اراد هم تا مسجد جامع با هم رفتیم وبعد من و اراد از هم جدا شدیم و رفتیم شمع خریدیم وبا اراد برای گرفتن حاجت و شرکت در مراسم عزاداری امام حسین (ع ) برای روشن کردن شمعها. یکی از قدیمیترین دوستامو تو راه دیدیم و کلی با هم صحبت کردیم ودرد و دل  کردیم.اراد هم با پسر دوستم ک اسمش فواد بود دست بدست میرفتن و بعضی وقتا کشتله هم میکردن همو مامان امسال با من نبود اما جاش خالی بود. دوست دارم مامان خوب و مهربونم اینم عکسای امروز اراد       اینجا اراد بعد کلی راه رفتن خسته شده گفتم جلوب سوپرمارکت بشینه تا باباش بیاد گفتم بذا...
6 آذر 1391

فوت کردن بادکنک

بالاخره طلسم شکست و اقا اراد خودشون تونستن بادکنک فوت کنن.الان 5 روز میشه اراد قلب مامانی داره بادکنک فوت میکنه. انقدر جالب فوت میکنه که نگو بعضی وقتا یادش میره باید با دهن فوت کنه با دماغش فوت میکنه. الهی نازتو بگردم اونروز نشسته بود در حال بادکنک فوت کردن بود ک یکهو بادکنک ترکید و اراد یک متر رفت هوا          ...
5 آذر 1391

محبت اینطوری؟؟؟؟

تقریبا دو هفته پیش اراد و داشتم میخوابوندم که بوس قبل از خوابش یادش افتاد .محکم گردن من و فشار داد و صورتم و بوسید.احساس کردم گردنم شکست.تا 3 روز گردنم و نمیتونستم تکون بدم از درد شدید گفتم خوب میشه بعد 3 روز دندونام رو رو فکم نتونستم بذارماز درد فکم.یعنی هیچی نمیتونستم بخورم.دکتر متخصصی بنام علی ابادی داریم رفتم پیشش گفت فکت تو فشار قرار گرفته و عکس انداختم شکر خدا طوری نشده بود ففط این وسط  فهمیدم ارتروز گردن دارم و فقط زود فهمیده ک با ورزش حل میشه برای فکم هم دکتر عزیز کلی دارو و امپول دلد ولی نامردی نکرده و هیچ کدومش و نخوردم. اینم از درد عشقه دیگه خیلی درد لذت بخشی بود مگه نه؟؟؟؟!! ...
5 آذر 1391

حرفهای بزرگانه

شب بود داشتم تو اشپزخونه سبزی پاک میکردم بابای اراد اومد نشست پیشم گردو و فندوق هی شکست هی خورد گفتم بسه دیگه وحید زیر گوشم کم صدا بده دهنت و اراد اومده میگه چیکارش داری بابامو خوب دلش برای زنش تنگ شده میخواد پیشش بشینه بذار بشینه دیگه منم هاج و واج موندم زیپ دهنم رو بستم و فقط نگاه کردم  تورو چه به این حرفا  اخه وروجک   دوست دارم گلم ...
13 مهر 1391

پسر دل نازک من

امروز بعد از ظهر نشسته بودیم داشتیم کارتون گوسفندان زبل رو ناه میکردیم.قسمتی بود که اقای صاحب (به قول اراد )میخواست ی درخت قدیمی ای که تو حیاط بود رو ببره ولی گوسفندا نمیذاشتن .بعد اقای صاحب متوجه یک صورتک تراشیده شده روی درخت شد و یاد کودکی افتاد و نه تنها درخت رونبرید تا غروب درخت رو بغل کرد و با عشق موند پیشش. حالا صاحب که درخت و بغل کرده دیدم اراد همچین داره اشک میریزه و ناراحته آخی عزیزم قربون دل نازک و کوچولوت مامان بره بغلش کردم ونازش کردم وکمی باهاش صحبت کردم تا اروم شد         ...
13 مهر 1391